چشمهایت گواه عاشقی می داد
دستهایت گرم حضور حضرت عشق
دیدی عاشق دیوانه را اما
تو رفتی...
عالم همه سیاه پوش بود
خاک گریه می کرد
دریا ناله
آسمان دیوانه شد
و من
آتش عشقت
و کوره ی فراقت
خاکسترم کرد
ولی
ققنوسی بیرون نیامد
چرا که
خاکسترم با باد همراه شد و از آب گذشت
تا به خاک پایت برسد
شاید روزی مرا دیدی...
قلبها
می تپند برای همدیگر ولی
نمی دانند نشانی یکدیگر را
نگاهها
تلاقی می کنند ولی
چهره ها نمی شناسند یکدیگر را
رازها
فاش می شوند ولی
یک راز می فشرد قلب شیرین را:
کیست و کجاست فرهاد؟
داس عقربه های ساعت شمّاته دار روی تاقچه مانند قاتلان بالفطره ثانیه ها رو یکی یکی با صدای تیک تاک هراسناکی گردن می زند. مرد در گوشه ای از اتاق نشسته و در واپسین لحظات شب چشم به فجر باکره دوخته، سیگاری روشن می کند؛ کام اوّل، کام دوّم... کمی سرگیجه می گیرد. احساس خوبی ندارد. سرگیجه ناشی از سیگار تمام می شود. فجر حالا کامل شده و دیگر می شد گفت صبح.مرد لبخندی به شمعدانی کنار پنجره زد، کمی آب پایش ریخت و رفت سمت حمّام دوش گرفت، لباسهای تمیز و نو به تن کرد و از خانه خارج شد.در همین لحظه همسایه روبرو که چندی پیش دعوایی سخت با او داشت از در خارج شد؛ انتظار دعوای شدیدی می رفت. امّا ناگهان به هم سلام کردند و با خوش و بش تا خیابان همراه هم بودند.آری باید اینطور بود؛ مسیح می گوید:« هیچکس صبح روز بعد را نخواهد دید مگر آنکه دوباره متولـّد شده باشد.» بیایید با هر صبح، نوزادی باشیم معصوم!!!
۸۶/۱۲/۲۲
خواستم از شادی بنویسم اما دیدم چه بی وفاست شادی...
راستی، شادی چند صباحی است مرا نکرده یاد، جایش یاری است
همیشه همراه و همدم ما...روزی نامش پرسیدم. خود اینگونه معرفی کرد:من غمم اما جنس خودم از غم نیست.
گفتم پس تویی که همیشه حتی در خلوت من راه داری ؛ پس چون است که تو جنست از نامت نیست؟در جواب داستان زندگی اش برایم بازگفت:
«روزی من و خواهرم غم بر کناره دریاچه ای نشسته بودیم، ا و مرا دعوت به شنا کرد. من نیزاجابت کردم؛ هنگام خروج او لباسهای مرا پوشید و من لباسهای او. ز آن پس من غم نام گرفتم او شادی.»
آنچنان حیرت زده شدم وقتی فهمیدم که این همان شادی است که به لباس غم آمده در کنارم آری گاهی اوقات نه همواره غم بسی شادی است....
اگرعاشق باشی.
درب پارکینگ را باز کرد؛ پیاده نشد زیرا که درب با کنترل باز و بسته می شد.از ماشین پیاده شد، مکالمه اش را تمام کرد.درب عمارت را باز کرد؛ دخترکی چند قدم آن طرف تر مشغول بازی با عروسکهایش بود. سلام کرد، جواب شنید:« مگه اینجاجای بازیه؟ پاشو برو تو اتاقت!»
دخترک از ناراحتی چند عروسکش را جا گذاشت و خودش را به اتاقک رساند.گریه کرد تا خوابش برد.مرد به اتاق همسرش رفت، بی توجه به لباسهای کثیف روی تخت ولو شد و خوابید مانند خرسی که خواب زمستانی اش دیر شده باشد. صبح آنقدر عطر به خودش زد تا بوی عرقش پنهان شود بعد درب عمارت را آنقدر محکم کوبید که دخترک با ترس از خواب پرید. صدای ماشین پدر را که شنید، پشت پنجره آمد.از بیرون نگاه انداخت، دید دخترک مرد کوله به پشت دارد برای پدرش دست تکان می دهد.
شب فرا رسیده است از پس کوه های مشرق و خورشید سرگردان مهتاب در باختر رنگ می بازد، و باز مرد زحمت کش کیسه ای بدوش ره آلونک اش را در پیش دارد. وقتی رسید، بریده بریده نفس می کشید.کودکی درب را گشود و تا ود بی رمق را دید از فرط شادی صدا زد: مامان! مامان! بیا؛ بابا رسیده.
مرد کیسه را بر آستانه درب گذاشت و خود وارد شد.چهره اش دیگر نشانی از غم و غصه و خستگی نداشت. سرتاسر شور بود و حیات و سرزندگی. دخترکش را در آغوش کشید، او را غرق بوسه کرد.
به پیش همسرش رقت او را نیز بوسید. با دخترک عروسک بازی کرد تا شام حاضر شود. سفره که پهن شد، چیزی نبود غیر چند تکه نان و چند سیب زمینی آب پز. مرد و خانواده اش آنچنان می خوردند که گویی سبزی پلوی شب عید.مرد دخترک را با لالایی به دنیای رویا بدرقه کرد و خود نیز در آغوش گرم او خوابید. صبح که از خواب بلند شد، بی سروصدا از خانه خارج شد، کوله اش را برداشت. چهره اش کمی آزرده شد. بقال سر کوچه پرسید:« چه شده اینهمه گرفته ای؟»
گفت:«چند روزی است که درآمد نداشته ام.»
مرد در حالی که مست از شراب بود، بلند داد می زد: آری این منم ضعیف ترین در زمین: هیکلی قوی و بی نظیر داشت.
همیشه مدل مجسمه سازان بزرگ بوده اما حالا خود را ضعیف می نامد.
مردم حلقه زده بر گردش خندیدند و او را به تمسخر گرفتند.
او حتی حرکتی علیه آنها نکرد، در حالی که هر مستی زود عصبی می شود؛ چه برسد به او که پهلوانی بود بی رقیب.
چند دقیقه ای گذشت ، ود هنوز زیر بار استهزا بود.
ناگهان پیر شهر که از دور صحنه را می دید وارد معرکه شد. همه گوش شدند حتی طفل در آغوش مادر که گریه می کرد، آرام شد.پیرمرد، قوی هیکل را بلند کرد،
گونه هایش را بوسید دستش را ؛ و بلند فریاد کرد: او مست شرابی است که من تمام عمر دنبالش بودم. حال او را ستایش کنید و
بدانید او بنده حقیقی خداست زیرا که با قدرتش می داند در مقابل خدا ضعیف ترین است.
من و دیوار بلند تنهایی ، همسایه شدیم
سایه دیوار به لطف خدا همیشه بر سر ماست
دلم تنگ شده امّا.
برای غروب آفتاب
ولی
کو آفتابی که نور بدهد؟ کو مهتابی که دیوانه کند؟
دیر زمانی است،
من و درخت بی بار و برگ زندگی آفتاب ندیده ایم
نشسته کنار هم
منتظر دو قطره طلوع
چند چکه نور،
چندصبوحی بخشش!
دیر زمانی است
من با جاده شده ام آشنا
جاده بسیار دیده مسافر اما
من بی همسفر را هرگز ندیده!
فاش تر بگویم: بی همسفر ندیده
دیر زمانی است
من به صندلی آشنایی تکیه نزده ام
کمرم خسته شد از ایستادن
خواستم بنشینم
کمرم تا نشد
ایستاده ماندم تا فرشته آمد
گفت سفری در راه است،
سفر کردم...
دیر زمانی است
سفر آخرت کرده ام آغاز
بر سر مزارم هیچ کس نیامد
کسی فاتحه ای نخواند
کسی قل هو ا... نخواند
باز بی همسفرم
دیر زمانی است...