آن جا که رویت به شاتر است؟
چهره ات که در آینه آمد،
دل آینه لرزید زنگار همه رفت
لمحه ها،
می گذرند،
و قنوط، همچو بار عالم
هر لحظه بر قلبم می بارد
خاک می خواند نامم را
و آسمان فرایاد می آوردم
قلب یاری نمی کند به تپیدن
ایستاده ام اکنون بر ساحل مرگ
و نگاهم به سیاه جنگل زندگی
و دستهایم تهی از برگی، گلی یا حتی خاری
بوسه می زند آب بر پایم
و هبوط می کند خورشیدم در افق
رها در اقیانوسم
همچو ماهی ها
یه عمق می روم تا بیابم
آنچه نیافته بودم.
م. ۱۳۸۷.۳.۱۵
یاد تخته سیاهی که همیشه سبز بود بخیر!!!!!