دستم نرفت،
خواستم فریاد کنم،
زبانم نچرخید،
خواستم بخراشم،
ناخنی نیافتم،
پس ،
چشم بستم ،
به آخرین قدمهایت،
و به این می اندیشم،
که چرا،
رز زرد اینهمه زیباست!
به نبودنت عادت کردم،
نیا،
مرض با خودت می آوری.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
می خواهم مدالی بسازم از تمام طلاهای دنیا، بر گردن بزرگترین دونده ی ماراتن و مورخ دنیا بیاندازم،عقربه ی ثانیه شمار!!!شاید غرور گرفتش و لختی ایستاد به نقش مدال نگاه کند....کسی چه میداند؟؟؟؟
بهشت آمدنت را،
به خرده هوسی خواهم فروخت،
بانوی نیامدنی!
هم دندانها و مو های من،
هنوز هم آمدنی نشدی؟؟؟؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
-جوابی دادم زیر کامنت ها!