تبليغاتX
مسافر
خواستم بنویسم،

دستم نرفت،

خواستم فریاد کنم،

زبانم نچرخید،

خواستم بخراشم،

ناخنی نیافتم،

پس ،

چشم بستم ،

به آخرین قدمهایت،

و به این می اندیشم،

که چرا،

رز زرد اینهمه زیباست! 

+ نگاشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 23:55 به قلم مصطفی |

این روزها،

به نبودنت عادت کردم،

نیا،

مرض با خودت می آوری.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

می خواهم مدالی بسازم از تمام طلاهای دنیا، بر گردن بزرگترین دونده ی ماراتن و مورخ دنیا بیاندازم،عقربه ی ثانیه شمار!!!شاید غرور گرفتش و لختی ایستاد به نقش مدال نگاه کند....کسی چه میداند؟؟؟؟

 

+ نگاشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 0:40 به قلم مصطفی |

گاهی؛ باید عکسهایی رو که به دیوار زدی بکنی تا جا واسه خیلی چیزا باز بشه!شاید، عکسهای کوچیک جدید!درست مث آرزوهات!!!!

 

بهشت آمدنت را،

به خرده هوسی خواهم فروخت،

بانوی نیامدنی!

+ نگاشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 1:23 به قلم مصطفی |

برگهای تقویم رنگ عوض می کنند،

هم دندانها و مو های من،

هنوز هم آمدنی نشدی؟؟؟؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

-جوابی دادم زیر کامنت ها!

 

+ نگاشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 22:58 به قلم مصطفی |

 
JavaScript Codes